از جان خود سیری…

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی‎داند، چه سلطانی که جز در خانه‎اش خفتن نمی‎داند، چه دیداری، که جز دینار  و درهم از شما سفتن نمی‎داند، به دنبال چه می‎گردی؟ که حیرانی... خرد گم کرده‎ای شاید نمی‎دانی...

همای از جان خود سیری، که خاموشی نمی‎گیری، لبت را چون لبان فرخی دوزند، تو را در آتش اندیشه‎ات سوزند، هزاران فتنه انگیزند، تو را بر سر در میخانه آویزند!