اینجا تولد است امروز، مثلن!

ســلام. (راست میگی بهروز، قشنگه!)

امروز باید اینجا بادکنک آویزان می‏کردم و کیکِ بزرگ شمع می‎آراستم. اما کی برای ما وقتی تولد راستکی مان بود بادکنک ترکاند آخر! که من بیایم اینجا جشن بگیرم مردم برقصند من بادکنک منفجر کنم برایشان دلشان یه هویی بریزد!؟ نه! این روزا وقت جشن الکی الکی نداریم ما! آنجا مردم دارند میمیرند، ما بیاییم اینجا بزنیم برقصیم؟

از این حرفا که بگذریم، چهار سال پیش دقیقن همین ساعات بود که اینجا متولد شد! یادش بخیر تولد صفر سالگیش را هم جشن نگرفتیم، تولد یکسالگی خواب بودیم، تولد دو سالگی داشتیم با بچه محلا بازی می‎کردیم، تولد سه سالگی کلا یادمان رفت تولد است، تولد امسال هم که الکی الکی دیدیم همه چی جدی شده، شده چهار سال که داریم مینویسیم ! ای بابا! چرا اینطوری شد؟ چرا من، ما شدم؟! مث اینکه زیادی خودمو تحول گرفتم دیگر.

الان که دارم می‎شمرم با انگشتام می‎بینم زود گذشت این چهارسال، ولی رفقا، باورم کنید این چهار سال مثل چهار قرن بود برام، پست قبلی رو که نوشتم، یه تصمیم دیگه هم گرفتم، نشستم تموم تصاویری رو که از این چهار سال داشتم مرور کردم، به ترتیب تاریخ مشخص شده بودن واسه همین، عین روز قیامت بود (تو کتابا میگن، ما که ندیدیم، راست دروغش گردن اونی که گفت)! انگار نشستم تو سینما، فیلم زندگیمو دارن بهم نشون میدن، یکیم بغل دستم نشسته داره واسم می‎گه چی شد چی نشد. قشنگ بود، خیلی قشنگ... چهارسال پیش یه صورت شاد داشتم، رفته رفته رنگ غم نشت روش و، روز به روز، پر رنگ تر و پر رنگ تر شد این غمِ مادر مرده! چه تصویرایی بودن رفقا، تصویرگر کارشو خوب بلد بود. یه چیزی تو این فیلمی که به من نشون دادن خیلی توجه منو به خودش جلب کرد! توی فیلم، جلاد رو ندیدم، انگار کسی که ویران کرد از پشت پرده سینما فرار کرده بود! آخر، رو نداشت من رو ببینه! خجالتیه تفلکی!

از این موضوع که بگذریم، می‎خوام یه چیزیو بگم، که تو دلم مونده: - دارند آنجا می‎جنگند برای وطــنشان، پسر و دختر و بزرگ و کوچکش زیاد فرقی ندارد، بالا یا پایین بازهم تفاوتی نمی‎کند! دارند با جان و دل می‎جنگند. دوستشان دارم. مدت زیادی بود که شرفـــ را با چشمانم ندیده بودم. بچه‎ها، درود به وجودتان، ما را هم اگر قابل می‎دانید، در کنار خود حس کنید.

یک نکته دیگر را عارض شوم و بساط سخن برچینم:

  • «ماورای وب» تولد چهار سالگیت مبارک!

درود. سالار.