پایان

این وبلاگ سال ۱۳۸۴ شروع به کار کرد. سالی که اتفاقات زیادی افتاد مثل انتخاباتی که آینده همه ما رو تغییر داد، شروع فیلترینگ و سانسور گسترده اینترنت و پیدایش گشت ارشاد. تا حالا که ۱۳ سال از اون موقع گذشته، چیزهای زیادی تغییر کردن ولی لزوما بهتر نشدن. سانسور گسترده‌تر شده و سرکوب فراگیرتر و همه ما خسته‌تر از همیشه.

این ۱۳ سال برای من پستی و بلندی‌های زیادی داشته. چیزهای زیادی به دست آوردم و چیزهای خیلی بیشتری از دست دادم. آزار دیدم و آزار دادم. شکست خوردم و گاهی هم پیروز شدم. ولی مهمترین تغییری که بعد از ۱۳ سال در خودم حس می‌کنم اینه: من از ۱۳ سال پیش، دانش خیلی کمتری دارم و بیشتر از همیشه نیازمند یادگرفتن و کار بیشترم.

من قبلا وبلاگ‌نویسی رو خیلی دوست داشتم و احساس می‌کردم چیزهایی که تو وبلاگم می‌نویسم به اندازه کافی مخاطب دارن. تعداد بازدیدها و نظرات بلاگ هم همین رو منعکس می‌کرد. ولی از چند سال پیش که پلتفرم‌هایی مثل تلگرام به وجود اومدن، تقریبا تمام مخاطب‌های وبلاگ من هم به همون چیزها مهاجرت کردن و الان کمتر کسی بلاگ می‌خونه. شاید نوشته‌های جدید من به درد خیلی‌ها نخوره ولی خب می‌تونم از تعداد بازدیدها و واکنش‌هایی که میگیرم خیلی راحت این برداشت رو بکنم که اگر من همین مطالب رو مثلا تو یه «کانال» تلگرامی بنویسم خیلی بیشتر ازشون استقبال می‌شه. اما این موضوع یه مشکل بزرگ رو به همراه داره: پلتفرم‌هایی مثل تلگرام، وب رو خراب می‌کنن. مطالبی که در تلگرام و سیستم‌های مشابه نوشته می‌شن (مثلا فیسبوک) به آزادی در اینترنت در دسترس نیستن. موتورهای جستجو به سختی می‌تونن پیداشون کنن و اگر کسی توی گوگل بخواد اون مطالب رو پیدا کنه به مشکل می‌خوره. من با وب بسته و غیرقابل جستجو، میونه‌ای ندارم.

مشکل دومی که دارم اینه که من برای نوشتن هر پست وبلاگم، انرژی و زمان زیادی اختصاص می‌دم که نوشته اونجوری باشه که دوست دارم. این به خودی خود بد نیست ولی وقتی از نوشته‌ها بازخوردی که دوست دارم رو نگیرم (مثلا کسی نخونتشون) احساس می‌کنم با زمانم می‌تونستم کارهای مفیدتری انجام بدم. من نویسنده نیستم و نوشتن برای من طبیعی نیست، برای پیدا کردن جملات و لحن بیان درست انرژی زیادی مصرف می‌کنم و همیشه هم به نتیجه دلخواه نمی‌رسم و خیلی وقت‌ها نوشته‌ها باعث سردرگمی مخاطبم می‌شن.

زنده نگه داشتن این وبلاگ، هم برای خودم، و هم برای مخاطب‌های قدیمی وبلاگ ایجاد «انتظار» می‌کنه. من از خودم انتظار دارم هر از چند گاهی مطلبی بنویسم و وقتی فاصله بین مطالب طولانی می‌شه، احساس عذاب وجدان می‌کنم و این فکر که چرا نمی‌تونم بنویسم فکرم رو درگیر می‌کنه. گاهی هم از دوستان پیام دریافت می‌کنم که «چرا دیگه نمی‌نویسی؟» و این عذاب وجدانم رو دو چندان می‌کنه.

بعد از فکر کردن به این موارد طی چند ماه اخیر، به این نتیجه رسیدم که علاوه بر اینکه وبلاگ دیگه مخاطب چندانی نداره، خودم هم چیز جدیدی برای ارائه ندارم. نوشتن زمانی ارزشمنده که وقت مخاطب رو هدر نده و من احساس می‌کنم که چیزهایی که می‌نویسم وقت ارزشمند کسایی که وبلاگ رو می‌خونن رو هدر می‌ده و این حس خوبی نیست. آدم‌های خیلی باهوش‌تری از من مطالب زیادی در هر موردی که من بخوام بنویسم، قبلا به زبون‌های مختلف نوشتن و چیزهایی که من می‌گم گزافه گویی‌ان. متاسفانه این روزها، تنها سوال‌هایی که دریافت می‌کنم در مورد مهاجرت هستن (با توجه به شرایط کنونی ایران، کاملا قابل درک هست که خیلی‌ها بخوان مهاجرت کنن) ولی من آدم مناسبی برای پاسخگویی به این سوالات نیستم چون تجربه من از مهاجرت کاملا شخصیه و هر آدمی شرایط و تجربه متفاوتی داره.

بخاطر این دلایلی که توضیح دادم، این آخرین نوشته این وبلاگ ۱۳ ساله است. دوست داشتم سال‌های بیشتری زنده نگهش می‌داشتم، ولی زنده نگه داشتنش باعث درگیر بودن دائمی ذهنم می‌شه. اگر حرف به درد بخوری هم برای زدن داشته باشم، می‌تونید حساب توییتر یا گیت‌هابم رو دنبال کنید چون احتمالا این‌ها تنها جاهایی هستن که درشون فعالیت می‌کنم (به ویژه گیت‌هاب).

یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم.
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم.
— خیام، رباعیات

ممنونم که این ۱۳ سال در کنارم بودید و وقتتون رو برای من و وبلاگم گذاشتید.
سالار، بهار ۱۳۹۷.