لعنت به من . لعنت به زندگی!

پيشه ام نقاشيست: گاه گاه قفسي ميسازم با رنگ؛ ميفروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود.

چه خيالي، چه خيالي، ... ميدانم پرده ام بيجان است. خوب ميدانم، حوض نقاشي من بي ماهيست.

هر كجا هستم باشم آسمان مال من است. پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر ميرويند قارچ هاي غربت؟

من نميدانم چرا ميگويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست؟ گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد؟ چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.

واژه ها را بايد شست. واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت. فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد. با همه مردم شهر زير باران بايد رفت. دوست را، زير باران بايد ديد. عشق را، زير باران بايد جست. زير باران بايد با زن خو-اب-يد. زير باران بايد بازي كرد. زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد نيلوفر كاشت زندگي تر شدن پي در پي، زندگي آبتني كردن در حوضچه اكنون است.