من سالار کابلی هستم،
توسعه‌دهنده نرم‌افزار در کیاسکد.

بعد از ۱۱ سال

اولین نوشته این وبلاگ ۱۱ سال پیش، چند روز پیش نوشته شد. ۲۱ تیر ۱۳۸۴.
چقدر همه چیز ساده‌تر بود:

سلام!
خوشحالم بالاخره وبلاگ من هم راه افتاد ( منظورم روزنوشت هست )!
اگر شانس بیارم و خدا بهم عمر اضافی بده، اینجا مطالب جالبی رو خواهید دید!
اگه میشه ، با نظراتتون منو برای ادامه کار دلگرم کنید.
اصلا من گفتم کی هستم؟ اگه نمیدونید یه سری به پرشین تولز بزنید، اونجا یه چند نفری منو میشناسند.
من سالار کابلی، طراح و برنامه نویس وب هستم و زمینه کاری من در برنامه نویسی وب زبان php هست، تا حالا سکریپت های زیادی نوشتم و چند تا سایتی رو راه انداختم.
بازم میگم خوشحالم که یه جا هست که توش بنویسم و چند نفری هستن که باهاشون دوستم.

نکته دیگه‌ای که به چشم می‌خوره تغییر علاقم هست بعد از ۱۱ سال (در زمینه برنامه‌نویسی). اون زمان پی‌اچ‌پی می‌نوشتم و دوست داشتم طراحی وب یاد بگیرم. سال‌ها بعد پی‌اچ‌پی رو گذاشتم کنار و صرفا طراح وب شدم، و الان طراحی وب رو گذاشتم کنار و باز برنامه‌نویسی می‌کنم اما با Node و Swift. فکر می‌کنم آدم اگر ثابت یه جا بمونه می‌پوسه.

این هم لینک به اون مطلب. ۲۱ تیر ۱۳۸۴.

حباب

الان بیشتر از یه ساله که دیگه ایران زندگی نمی‌کنم. این یه سال به من درس‌های بزرگی داده و باعث شده که من جور دیگه‌ای به خودم و آیندم نگاه کنم. متنی که قراره بخونید، ویرایش نشده و خامه. هرچیزی که به ذهنم رسیده رو فقط یادداشت کردم که بتونم احساسم رو توضیح بدم و ازش بگذرم.

می‌خوام در مورد «شناخته شده بودن» حرف بزنم. چیزی که سال‌ها در ایران باهاش آشنایی داشتم. ولی باید قبلش مختصر توضیحی بدم در مورد اینکه اصلا چی شد که من «شناخته شدم»؟

بیشتر بخوانید

توسعه با سویفت، از یادگیری تا اجرا

تابستان ۲۰۱۵ در شرکت یک برنامه آخر هفته برنامه‌نویسی در شرکت برگزار کردیم و قرار شد ایده‌های شخصیمون رو با هزینه شرکت اجرا کنیم. یکی از ایده‌هایی که من و چندتا از همکارهام داشتیم این بود که برای پیدا کردن رستوران‌هایی که بوفه ناهار دارن اطراف شرکت یک اپ بنویسیم که پیدا کردن جا برای ناهار خوردن راحت‌تر بشه 😃.

من مسئولیت نوشتن اپ رو به عهده گرفتم و اون رو با استفاده از Ionic Framework پیاده سازی کردم و یکی از همکارهام هم دیتای اپ رو توی Firebase ذخیره کرد (با استفاده از یه crawler ساده). اپی که تولید شد توی اون دو روز ساده ولی کاربردی بود و کارش رو به درستی (تقریبا) انجام میداد.

بیشتر بخوانید

کار در کیاسکد

چند ماهی هست که از آخرین نوشته‌ام توی وبلاگ فارسیم می‌گذره و متاسفانه هم وقت نبود مطلب جدیدی بنویسم و هم چیز خاصی برای گفتن نداشتم. تصمیم گرفتم در مورد چیزهایی که بعد از ۹ ماه کار در کیاسکد اتفاق افتاده بنویسم تا هم شما با شرایط کار در این شرکت (و تا حدودی خیلی از شرکت‌های بیرون ایران) آشنا بشید و هم کاری کرده باشم که وبلاگ دوباره فعال بشه. این مدت خیلی از دوستان از من خواستن که مورد شرایط کاری از لحاظ فنی و از لحاظ کنی براشون بنویسم، فکر می‌کنم این مطلب پاسخ جامعی باشه.

بیشتر بخوانید

چرا از ایران رفتیم

یک‌ماه بعد از فوت مادرم، دوستی به من اطلاع داد که یک موقعیت شغلی در یک شرکت فنلاندی هست و اگر علاقه دارم اقدام کنم. من و شراره هم فکر کردیم که بد نیست برای تغییر شرایط روحی و محیطیمون برای اینکار اقدام کنیم. برای موقعیت Software Engineer در شرکت Kiosked اقدام کردم، و بعد از انجام کارهای مربوط به اجازه اقامت و خرید بلیط، بعد از حدود ۲۵ روز وارد فنلاند شدیم.

IMG_5002 (1)

وقتی ما به فنلاند اومدیم، کسی رو غیر از صابر که در همین شرکت کار می‌کرد نمی‌شناختیم و غیر از مقداری لباس چیز دیگه‌ای با خودمون نیاورده بودیم. اتفاق خیلی خوبی که افتاد این بود که همکارهای جدیدم (که حالا خیلی‌هاشون به دوست‌های خوبم تبدیل شدن) در تمام مراحل انجام کارهامون خیلی بهمون کمک کردن. از پیدا کردن و اجاره خونه و خرید وسایل گرفته تا انجام کارهای اداری و جاهایی که نیاز به زبان فنلاندی داشت (زبان فنلاندی خیلی سخته! هرچند تقریبا همه انگلیسی صحبت می‌کنن ولی برای بعضی کارهای اداری بهتره فنلاندی بدونی).

بیشتر بخوانید

برای مادرم

حالا بیشتر از ۴۰ روز است که از رفتنش می‌گذرد. روز اول فکر می‌کردم که شاید دردش با گذشت روزها کمتر شود، ولی نه تنها کمتر نشد، هر روز به توان رسید. بیشتر از ۴۰ روز است که رفته.

من پدر ندارم. یعنی دارم ولی اسمش را نمی‌شود گذاشت پدر. بچه که بودم برای خودش یک سمتی رفت و کلا آدمی نیست که بشود رویش حساب باز کرد. اما به جایش، مادری داشتم که هم مادر بود، هم پدر بود و هم برادر و خواهر. از روزی که چشم باز کردم فقط مادرم را دیدم. از همه چیزش گذشت تا تک و تنها برای من هم مادری کند هم پدری.

وقتی می‌خواهم توصیفش کنم بغض گلویم را فشار می‌دهد. نمی‌دانم چه بگویم. آنقدر بزرگ بود که وصفش در جملات و کلمات نمی‌گنجد. مهربان و دلسوز و از خودگذشته بود ولی آدم را لوس نمی‌کرد، می‌گفت: «من هم مثل مادربزرگتم، لوست نمی‌کنم.» وقتی می‌دید عصبانی هستم و نمی‌توانم آرام شوم، با یک لیوان آب و یک قرص به اتاقم می‌آمد، قرص را با مهربانی می‌گذاشت کف دستم و می‌رفت. این یعنی «آروم باش، همه چی درست می‌شه» و همه چیز درست می‌شد.

از صبح تا شب من بودم و مادرم. کنار هم می‌نشستیم. او تلویزیون می‌دید و من کار می‌کردم. دوست داشت از کارهایم برایش حرف بزنم؛ بگویم کدام مشتری چه گفت و آیا از کار جدید خبری هست یا نه؟ کنفرانسی، سمیناری چیزی دعوت شدم یا نه؟ با اینکه از کارهایم سر در نمی‌آورد ولی هروقت تلفنی با کسی حرف می‌زد حسابی پُز کارهایم را می‌داد و سعی می‌کرد همان چیزی را بگوید که من گفته بودم. وقتی چند روز درگیر چیزی می‌شدم و حرف نمی‌زدم خیلی زود شاکی می‌شد که: «جدیدا دیگه هیچی برام تعریف نمی‌کنی.» جواب می‌دادم که خب باید این کار را تمام کنم تا اتفاق جدیدی بیفتد و من تعریف کنم. یک بار که با جایی مصاحبه کرده بودم، حسابی دلخور شده بود که «چرا در مورد مامانت هیچی نگفتی؟» جواب دادم که «بابا آخه مصاحبش اونطوری نبود که» و قول دادم همیشه همه‌جا اول بگویم «مادرم». باید اسمش را می‌گفتم، چون همه زندگیم را به او مدیونم.

دوست داشت دوست‌هایم را دعوت کنم که بیایند خانه ما «هرکاری دلشان می‌خواهد بکنند». به دوستانم می‌گفت «من هم دلم مثل شما جوونه، نمی‌خواد جلوی من چیزی رو قایم کنید، راحت سیگار و قلیونتون رو هم بکشید.» یکی از دوستانم که می‌آمد مادرم گیر می‌داد که «دوست دخترت چه خبر؟».

هوایم را هم داشت. با اینکه خیلی خوشحال نبود که دانشگاه را می‌پیچاندم و به جایش کار می‌کردم، اما به انتخابم احترام می‌گذاشت و دوست داشت در کارم پیشرفت کنم هر از چند گاهی هم یک گیر کوچکی به دانشگاه می‌داد که «انقدر نرفتی آخرش بیرونت میندازن». مجبورم می‌کرد در تمام انتخابات‌هایی که برگزار می‌شد (هرچیزی که بود) شرکت کنم تا «اگه یه وقتی خواستن جایی استخدامت کنن به مشکل نخوری» می‌گفتم من کار دولتی می‌خواهم چه‌کار؟ میگفت «تو کاریت نباشه بخاطر من برو» و می‌رفتم. شناسنامه‌ام پر از مهر است. وقتی در کار با کسی به مشکل می‌خوردم دیگر کلا اسم طرف را فراموش نمی‌کرد. چند روز یک بار می‌گفت «اون پدرسوخته دیگه چیزی نگفته؟» من هم همه چیز را برایش تعریف می‌کردم تا دلش آرام بگیرد.

خیلی دوست داشت که با شراره ازدواج کنم. هی اصرار کرد که «زود باشین چرا انقدر لفتش می‌دین؟» ما هم دقیقا ۲ روز قبل از اینکه راهی بیمارستان شود عقد کردیم. انگار که خبر داشت قرار است اتفاقی بیفتد که آن‌همه اصرار کرد. اما چه خوب شد که اصرار کرد. در یکی از روزهای بعد از بیمارستان، در حالی که روی تختش داشت از خوردن غذایش لذت می‌برد به پرستارهایش پُز می‌داد که «دستپخت عروس شهلاس دیگه» و چشمانش از خوشحالی می‌درخشید. حالش حسابی خوب شده بود که برگشته بود منزل. در بیمارستان نگران این بود که روز تولدم بیمارستان باشد. می‌پرسید که چند روز مانده؟ آخرش هم برای تولدم برگشت خانه و پیشمان بود. زیباترین تولد عمرم بود. شهلا و عروس شهلا هردو کنارم بودند.

۵۳ روز در ICU با بیماری جنگید و بعد هم که حالش بهتر شد، ۲ هفته برگشت منزل. خوشحال بودم که حالش بهتر شده و من خوشبخت‌ترین مرد روی زمینم. ولی استرس داشتم. هر شب تا صبح تعداد نفس‌هایش را (که گاهی به ونتیلاتور وصل می‌شد) می‌شمردم که یک وقت از ۳۰ نفس در دقیقه بالاتر نرود؛ چون اگر می‌رفت نشانه بدی بود. روز قبل از رفتنش، یکی از پزشک‌های بیمارستان به دیدنش آمد و با خوشحالی به ما گفت که حالش عالی است و جای نگرانی نیست، مامان هم گفت «بزن به تخته». اما صبح روز بعدش رفت. قلبش دست از جنگیدن برداشت. انگار که آرام شده بود. ساعت ۴ صبح بوسیده بودمش و شب بخیر گفته بودم و ساعت ۷ برای همیشه خوابید.

بزرگترین ترس من در تمام زندگی‌ام به حقیقت پیوست. هنوز رفتنش را درک نکرده‌ام. هرچه می‌گذرد، بیشتر عمق نبودنش را حس می‌کنم و دردم بیشتر می‌شود. مادرم، «تنها» کسی که از کودکی تا حالا داشتم، از کنارم پر کشید. من تمام زندگی‌ام را به مادرم مدیونم. کاش فرصت داشتم بخش کوچکی از بزرگی‌اش را جبران کنم. ولی نشد. فرصت خوشبختی‌ام کوتاه بود.

حالا من مانده‌ام و شراره و یک زندگیِ بدون «شهلا» پیش رویمان. ولی بدون «شهلا» نیستیم. مادرم در قلب ما، هنوز زنده است.

از قلم فارسی آزاد حمایت می‌کنم

من قبلا بارها در مورد تایپوگرافی فارسی در وب مطلب نوشتم و از نبود یک قلم استاندارد برای وب گلایه کردم. البته از زمان نوشتن اون مطالب تا حالا چندین تایپ‌فیس خوب طراحی و بهینه‌سازی شدن. از جمله خانواده قلم «ایران» و «ایران سن سریف» که توسط مسلم ابراهیمی عزیز طراحی شده و تعدادی از قلم‌های قدیمی‌تر که توسط صالح سوزنچی برای وب بهینه‌سازی شدن.

pfont

ولی حرکت خوب دیگه‌ای که در حال انجامه؛ کمپین قلم فارسی آزاد هست که مدتیه راه‌اندازی شده و در حال جمع‌آوری هزینه مورد نیاز برای طراحی یک خانواده قلم آزاد و رایگان برای استفاده عموم هست. این خانواده قلم قراره توسط دامون خانجانزاده طراحی بشه و سورس و مستندات فنی قلم در گیت‌هاب قرار بگیرن. این خانواده قلم همچنین قراره برای استفاده در وب و صفحات نمایش مختلف بهینه‌سازی بشه تا توسعه‌دهنده‌ها دیگه برای استفاده از یک قلم فارسی خوب اونقدر به دردسر نیفتن.

در نهایت اینکه توصیه می‌کنم اگر توان مالی دارید از این کمپین حمایت کنید تا به مرز ۱۰ میلیون تومان برسه (اگر بیشتر هم بشه طبیعتا بهتره) و اگر هم توان مالی ندارید هم لطفا این کمپین رو در شبکه‌های اجتماعی و در وبلاگ‌هاتون به اشتراک بذارید تا کمپین زودتر به هدف تعیین شده برسه.

ممنونم؛ سالار.

یک‌پزشک

Preview

اسفند پارسال، آقای دکتر مجیدی، نویسنده مجله فناوری یک‌پزشک با من تماس گرفت و گفت که می‌خواد یک‌پزشک رو مجددا طراحی کنه و من خوشحال بودم که این وظیفه رو به من سپرده چون یک‌پزشک یکی از مجله‌های مورد علاقم هست که تقریبا هرروز سعی می‌کنم مطالبش رو مطالعه کنم و از طرفی هم به آقای دکتر مجیدی و خانم فرانک مجیدی هم ارادت بسیاری دارم. کار طراحی رو از اواخر اسفند شروع کردم و حدود ۲ ماه روش کار کردم و شخصا نتیجه رو خیلی دوست داشتم. چند روز پیش نسخه جدید یک‌پزشک روی وب‌سایت فعال شد و البته مشکلاتی داشت، برای همین لازم دونستم اینجا توضیحاتی در مورد طرح جدید بدم.

بیشتر بخوانید

نه به ایرانسل، نه به مبین‌نت.

خیلی سعی کردم که بشه این مطلب رو ننویسم، بهش فرصت دادم ولی اوضاع تغییری نکرد؛ حالا با دلی پر از ایرانسل و مبین‌نت این مطلب رو می‌نویسم.

به دلیل شرایط مختلفی که طی چند ماه گذشته برام پیش اومد، نتونستم که یک جا ثابت بمونم و از اینترنت ADSL ـی که داشتم استفاده کنم و به اجبار روی آوردم به وایمکس. از ۲۰ مرداد تا الان که ۱۱ مهر هست، من در حال استفاده از وایمکس‌های ایرانسل و مبین‌نت بودم. اما انقدر تجربه بدی داشتم که مجبور شدم بخاطرش این مطلب رو بنویسم تا شما هم اگر قصد استفاده از سرویس وایمکس این دو سرویس‌دهنده رو دارید، در تصمیم‌تون تجدید نظر یا تامل کنید.

بیشتر بخوانید

سالارکست، اپیزود ۲، طراحی

 

Illustrated by Sahar Ahvaz

قبل از همه چیز عذر میخوام که انتشار قسمت دوم پادکست انقدر طولانی شد. متاسفانه درگیر مشکلاتی شدم که باعث شد کمی طول بکشه.

در این قسمت سالارکست، می‌خوام در مورد طراحی حرف بزنم، اینکه طراحی چی هست و چرا در دنیا اهمیت داره. مدتی پیش کتابی خوندم به اسم The Shape of Design نوشته Frank Chimero که یکی از طراح‌های مورد علاقم هست. فرنک در کتابش در مورد طراحی حرف می‌زنه و خوندنش این جرات رو به من داد که من هم در این پادکست از طراحی بگم؛ بعضی از کلمات رو هم از کتاب اون قرض گرفتم.

تشکر می‌کنم از سامان جعفری عزیز که زحمت کشید کار آهنگ‌سازی، انتخاب موسیقی و تنظیم صدای این پادکست رو با وجود تازه‌کار بودن من برای ضبط و گویندگی انجام داد و از سحر اهوز عزیز که تصویرسازی این قسمت (و امیدوارم قسمت‌های بعدی) رو خیلی دوست‌داشتنی انجام داده. انتشار این پادکست بدون اونا امکان پذیر نمی‌شد.

سعی کردم کیفیت ضبط رو کمی بالا ببرم و لحن حرف زدنم رو هم بهتر کنم، ولی هنوز اونطور که باید به نتیجه نرسیدم، امیدوارم بتونم کم‌کم این مشکلات رو رفع کنم و ممنونم ازتون که تحمل می‌کنید. همچنین من هنوز منتظر تایید اپل هستم که این پادکست رو در لیست پادکست‌های آی‌تونز قرار بده که من هم بتونم بهش یه صفحه جدا اختصاص بدم و اینطوری وسط بلاگ نباشه.

اپیزود دوم رو می‌تونید از ساند‌کلاد گوش بدید یا فایل MP3 رو دانلود کنید.