چه لذتی…

پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

می‎دانم می‎خوانی این را.
تو، عشق را کُشتی.

دلم می‎خواهد، روزی که می‎میری، کنارت باشم،
تا با تمام وجودم،
شادیم را رو به آسمان فریاد بزنم،
و دعا کنم
سفرت را به دوزخ
در عذاب سپری کنی.

چه لذتی، می‎دانم.

پ.ن: به دوزخ اعتقادی ندارم، اما اگر دوزخی وجود داشته باشد، تو خود دوزخی، حتی منفور تر از اهریمن.


۹ دیدگاه ذخیره شده در دسته: از این حوالی